صبح زود زدم از خونه بیرون،آخه امروز خیلی خوشحال بودم.

 چون امروز دیگه اعزام می شودم.

 ساک برزنتی سبزرنگی رو که توش خرت پرتهای رو که گفته بودن برای

سربازی لازم روی دوشم انداخته بودم .

باحالی خوش خیابون گز میکردم وتوی فکر خدمت بودم .

که اونجا چه جور جای خیلی دوست داشتم که زودتر اعزام بشمو پادگان

و دوران سر بازی رو تجروبه کنم. تو همین فکرا بودم که رسیدم سر خیابون

خیابون خلوت بود . صدای خش خش جاروی روفتگری که داشت کنار خیابون

 جارو می زدمثل آهنگ دل نشینی گوشم نوازش می داد.به سمت چپم نگاه کردم .

از دور ماشینی میومد از تابلوی بالای ماشین می شد حدس زد که تاکسی

 نزدیگتر که شد. دست به علامت مستقیم تکون دادم و تاکسی به آرومی

توقف کرد.