داستان جوانی
فقط من تنها بودم چون آشنای نداشتم .خیلی دلم می خواست یک آشنای پیدا کنم.
تو هین فکرا بودم که نوبت من شد .
صاحب کافه گفت:شما چی می خورین .
گفتم: چلو مرغ
تموم شده فقط قرمه سبزی ،قیمه،کباب، برگ داریم
گفتم : قرمه سبزی یک ماست ونوشابه
ژتون گرفتم پولش دادمو رفتم غذا مو گرفتم اون چه غذای نا خدا گاه یاد خونه افتادم
که چه غذاهای توپی درست می کرد مادرم و من چقدر بهونه بی خودی میگرفتم،چرا
شور؟ چرا بی نمک ؟چقدر کم روغن و.....
با خودم گفتم خدا منو ببخشه چقدر مادرم اذیت کردم.
غذا رو نیمه تموم گذاشتمو رفتم سوار اتوبوس بقیه بچه ها اومدنو اتو بوس راه افتاد.
نزدیکی یایه مرکز آموزشی چهل دختر بودیم که اتوبوس نگه داشت همه ازهم
می پرسیدن چرا نگه داشت . شاید خرب شده در همین موقع در اتوبوس باز شدو یک
افسر امد بالا به راننده گفت من میخوام برم پادگان درهین موقع یکی از بچه ها که
خیلی خلاف بود داد زد برای سلامتی جناب سروان صلوات بفرست بچه ها هم که
اینگار منتظر همین بودن صلوات فرستادن.باز گفت برای اینکه ستارهای جناب سروان
تا رواستین هاش برسه یک صلوات دیگه بفرستین و باز بچه ها صلوات فرستادن .
با خودم گفتم وای بحالمان اگه به پادگان برسیم معلوم نیست چه بلای سرمان بیاد.
ادامه دارد....
مهدی آخوند نوغانی . ت.1350 م. مشهد .