داستان جوانی
خلاصه رسیدم به پادگان ،جلوی در پادگان سربازی بود که کلای سفید به سر و بندی سفید روی
شونهاش داشت .برق پوتیناهاش چشم ادم می زد.داخل پادگان شدم محوطه بزرگ بود که داخل محوطه
کلی همتیپ سالیمن بودن .همه متظر بودیم ببینیم مارو چطوری می خوان تقسیم کنند. یک ساعتی
الاف بودیم که دیدم بچه ها دراند به طرفی می رند نگاه کردم دیدم درجه داری که بعد فهمیدم استواره
داره میاد بسمت ما من هم رفتم جلو .
استوار با صدای بلند گفت: آقایون بیان جلتر که صدامو بشنوید. از امروز شما مردان این میهن هستید وبه
خدمت مقدس سربازی دراومدید.من اسامی رو می خونم و اسمه هرکی رو که خوندم پشت سر هم
میره تو صف.
استوار شروع کرد بخوندن اسامی تا به اسم من رسید.
ــ شایان حسن زاده
رفتم توی صف خلاصه اسامی تموم شد.
استوار ــ خوب اقایون توجه کنید صف اول تهران،دوم اهواز،سوم همدان....
من تقسیم شده بودم چل دختر(چهل دختر پادگانی در چند کیلو متری شاهرود)با بچه ها راه افتادیم رفتیم سوار اتوبوسی بشیم که کفته بودن سوار شدیمو اتوبوس راه افتاد بچه ها شروع کردن بدست زدن اواز خوندن..
ـ توی ماشینم ولی مستو غزل خون میرویم داری میبینی که ما با جمع یارون می رویم
هرچه پیش اید خوش اید ما خندون میرویم دسته جمعی سوی خدمت می رویم
اخه برم رانند رو اون کلاجو دنده رو
مهدی آخوند نوغانی . ت.1350 م. مشهد .